تبلیغات
استفراغ !
استفراغ !

واقعی تر از مستند ، ثابت شده بی نیاز از سند !

   
نوشته شده در پنجشنبه 29 دی 1390 ساعت 08:31 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |





نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1390 ساعت 11:11 ق.ظ توسط فامیل دور نظرات | |



نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1390 ساعت 02:42 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |



نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 10:55 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |



نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 09:25 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |

.

.

.


نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390 ساعت 08:38 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |

آقا مردسه جا توپه بازیه ؟ همساده ها شاکی شدن آقا 


نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر 1390 ساعت 09:13 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |

   "چای" به تنهایی یادآور احوال خوشی است ! 



نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1390 ساعت 11:00 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |

 روز جمعه، مادر بزرگ خونه ی ما بود .


صبح كه من از خواب بیدار شدم، بابا روی مبل نشسته بود و داشت جدول روزنامه رو حل می‌كرد.

من رفتم پشت مبل ایستادم و دستم  رو به دور گردن بابا انداختم.

بابا دست من رو از دور گردنش باز كرد و گفت: «جمشید جان! امروز اصلا حوصله ندارم، این طور مثل كنه به من نچسب.» 


مامان توی آشپزخانه داشت غذا درست می‌كرد.
من رفتم روی صندلی و دو دستی به مامانم آویزان شدم. 

مامان بازویش را از دست من بیرون كشید و گفت: «امروز هزار تا كار دارم، این طور مثل كنه به من نچسب.»



من رفتم توی اتاق پذیرایی و در دامن مادر بزرگ نشستم.


مادر بزرگ گفت: «پسرم! صبحانه می‌خواهی؟»
من گفتم: «نه، مادر بزرگ!»
مادر بزرگ گفت: «یه لیوان شیر می‌خوایی؟» 
من گفتم: «نه، مادر بزرگ!»
مادر بزرگ گفت: «پس چی می‌خوایی پسرم؟» 

من گفتم:‌ «مادربزرگ می‌خواهم مثل كنه به شما بچسبم.»


مادر بزرگ دست‌هایش را به دور بدن من حلقه كرد و آن قدر فشارداد كه بازوهایم داشت می‌شكست.
من چشم‌هایم را بسته بودم و هیچ چیز نمی‌گفتم ...

نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور 1390 ساعت 06:06 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |

من دوچرخه ام را در زیرزمین قایم کردم تا هیچ کس نتواند آن را بدزدد !

من مدادرنگی هایم را در جامدادی گذاشتم که گم نشود !

من لباس هایم را در گنجه گذاشتم و درش را قفل کردم که دست کسی به آنها نرسد !

من توپم را در کیسه توری گذاشتم و به دیوار آویختم تا ، کسی آن را برندارد ! 

و سال ها و سال ها از آنها مواظبت کردم !

اما نمیدانم چه موقعی ، چه کسی ، از کجا ، آمد و روزهای کودکی مرا برد ...

----------------------------------




نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1390 ساعت 08:27 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |


دقیقا همین الان که دارم این آپ رو مینویسم ، چندتاشون رو هم گذاشتم جلو چشم و هی دارم نگاشون میکنم . از شانس ما هم اون شماره ای روی بقیه اس که مخصوص فوت گل آقاس ! شماره 237 ! صفحه ی شونزدهمو باز میکنم ... عکس خندون گل آقاس که زیرش با یه خط قشنگ اینطوری نوشته بود ...


گمان مبر که به پایان رسید کار مغان                     هزار باده ناخورده در رگ تاک است ! 

به عکسش خیره میشم ... یاد چند سال پیش میوفتم ! 

چه دورانی ...

الان بعد از سال ها از کنار اون دکه رد میشم ... اون مرده منو میبینه ... با این که خودش هم میدونه که بچه ها گل آقا مرد ، ولی طوری نگام میکنه که ینی بیا یه بار دیگه دکه رو ببین ... شاید یه فرجی شده باشه و بین این مجله ها ، بازم بتونی پیداش کنی ... شاید اصن من حواسم نبوده که بچه ها گل آقا اومده ولی تو بیا یه بار دیگه یه نگاهی بنداز ولی من بی تفاوت از کنارش رد میشم ... آروم ... زیر لب با خودم زمزمه میکنم ...

بچگیا ، بچگیا تموم شد ... خاطره های خوش رو دست من مرد ...


و اون مرد هنوز امیدواره که من برگردم ولی اینکارو نمیکنم و من نمیفهمم که اون ناراحته و اون هم نمیفهمه که من بغض کردم ... 

موضوع رو بیش از حد بزرگ نکردم ... اینا تمام دنیای بچگی من بود ... 

میترسم الان یکی از راه برسه و بیاد اینا رو پاره پوره کنه . دوباره نگاشون میکنم . برشون میدارم و میزارم تو کتابخونم ! 

ردیف اول کتابخونم ماله اوناس ... هنوز هم وقتی میخوام یکیشونو بردارم ، به صفحه ی اولش و کاریکاتور روش نگاه میکنم و بعد بلافاصله میرم سراغ همون صفحه ... صفحه ی بچگیای من ... 


حالا اگه میخواید شما هم بازی کنید ، یکی از بازیای منوچ رو بخونین ! 

آقای طاهری داشت دیکته میگفت . گفت : بنوسید : ماه ، در آسمان آبی ، راه می رود . ستاره ها در دوردست ، به ماه نگاه میکنند و چشمک میزنند .

ساسان گفت : آقا اجازه ؟ محسن به ما چشمک میزنه .

آقای طاهری گفت : بنویس ، حرف نباشه .

محسن گفت :  آقا اجازه ؟ مگه نگفتید ستاره ها به ما چشمک میزنند .

آقای طاهری گفت :  هرچی مینویسی بنویس ، حرف نزن .

جمشید گفت : آقا اجازه ؟ ساسان نوشته ستاره ها به ما چشمک میزنن .

محسن گفت : آقا اجازه ؟ ساسان درست نوشته .

آقای طاهری گفت : هیچکس حق نداره به دیکته ی بغل دستیش نگاه کنه .

ساسان به ابراهیم گفت : دیگه به دیکته ی من نگاه نکن کله پوک ! 

ابراهیم گفت : کله پوک خودتی !

محسن گفت : آقا اجازه ؟ ساسان به ابراهیم میگه کله پوک !

آقای طاهری کتاب رو بست و گفت : هرچی میگم بنویسید . بنویسید : کله پوگ یهمی بی عقل . بنویسید : بشر عقل دارد و همه ی کارهای خودرا از روی عفل انجام میدهد . بنویسید : هرکس به دیگران بگوید کله پوک ، معلوم میشود که خودش کله پوک است .

مجتبی گفت : آقا اجازه ؟ آقای ناظم به هرکس که از درخت توت بالا میره ، میگه بیا پایین کله پوک ! 

آقای طاهری گفت : دفترچه ها رو ببندید .

ما دفترچه دیکتمون رو بستیم و دست به سینه نشستیم .

آقای طاهری رفت پشت میزش نشست و صورتش رو توی دستاش قایم کرد.

ما گفتیم : آقا اجازه ؟ دیگه دیکته نمیگین ؟

آقای طاهری جواب نداد .

زنگ خورد و ما از کلاس بیرون رفتیم و

آقای طاهری هنوز صورتش رو توی دستاش قایم کرده بود ! 







نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد 1390 ساعت 02:12 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |





نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد 1390 ساعت 09:24 ب.ظ توسط فامیل دور نظرات | |

مینویسم ، پاره میکنم ! 

مینویسم ، پاره میکنم !

مینویسم ، پاره میکنم !

.

.

.

نمینویسم ، پاره میشم ! 



پ.ن : کلی واسه همتون دعا کردم ! 


نوشته شده در یکشنبه 2 مرداد 1390 ساعت 11:07 ق.ظ توسط فامیل دور نظرات | |

    

نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد 1390 ساعت 10:16 ق.ظ توسط فامیل دور نظرات | |



نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد 1390 ساعت 11:12 ق.ظ توسط فامیل دور نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - قالب میهن بلاگ - قالب وبلاگ